تبليغاتX
بی بی سی ایرونی


بی بی سی ایرونی

معرفی سایت ازدواج و همسر یابی دائم کاملا رایگان و فارسی بر

 اساس شهر و استان

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:50 توسط محسن| |

چگونه دروغگو را تشخیص دهیم؟

FunPatogh.Com Community For Persians

FunPatogh.Com Community For Persians


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:13 توسط محسن| |

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:12 توسط محسن| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:6 توسط محسن| |

آنچه که هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند است ، پس بی نظیر باشد .

* بی تو گلشن چو زندونه به چشمم ، گلستون آذر ستونه به چشمم ، بی تو آرام و عمر زندگانی ، همه خواب پریشونه به چشمم .

 دور بودن از عزیزان مشکل است ، امتحان با وفایی در جدایی حاصل است ، گرچه من دورم ز پیشت ای رفیق ، دوریت دریا و یادت ساحل است


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:32 توسط محسن| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:27 توسط محسن| |

ایشان اهل شیراز هست و درسال 1999 در لندن با حاکم قطر ازدواج کرده و دارای یک پسر و یک دختر میباشد اولین آشنائی او با حاکم قطر در میهمانی افطاری حاکم در قصر شیخ قطر واقع در منطقه باغ اناری شیراز بوده است

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:23 توسط محسن| |

نکات مهم و حیاتی پیرامون رابطه جنسی آقایون و خانمها

 


نکات مهم رابطه جنسی مخصوص آقایان

نکات رابطه جنسی اهمیت زیادی برای آقایان دارد چون به آنها کمک می کند بتوانند فعالیت جنسی را به مدت زیادتری ادامه دهند.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:57 توسط محسن| |

حسادت به درآمد دیگران خوشبختی را از بین می برد

تا به حال به این فکر کرده اید که چقدر پول و اعتماد به نفس با هم مرتبط هستند؟

خیلی از اضطراب های درون فردی و مشکلات اجتماعی ما حول این مسئله می چرخد که پول مقیاس عدالت، مساوات و ارزش های انسانی است.

این مقاله را هفته گذشته در مجله “Naked Econimist” خواندم و این قسمت آن خیلی تاثیرگذار بود:

گروهی از تحقیقات اقتصادی نشان می دهند که حس سلامتی ما بیشتر با ثروت نسبی ما تعیین می شود تا ثروت واقعیمان.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:49 توسط محسن| |

۱۰ فایده لبخند زدن

1. لبخند جذابتان می کند.

همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.

2. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.

دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.

3. لبخند مسری است.

لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.

4. لبخند زدن استرس را از بین می برد.

وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.

5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.

به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.

6. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.

وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید.

7. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.

تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.

8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.

عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.

9. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.

به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.

10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.

لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.

پس....همیشه لبخند بزنید.

برگرفته از فان پاتوق

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:10 توسط محسن| |

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:19 توسط محسن| |

اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:58 توسط محسن| |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:53 توسط محسن| |

b to

بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم ،

من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،

ناله ام به گوش ... نمی رسد،

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:51 توسط محسن| |

پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد

برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد

صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون

پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون

آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین

بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین

پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد

میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد

ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه

بگین به این شکسته دل یه عمره دلواپسه

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:51 توسط محسن| |

چشمامو بستم ... بجز تاريکی چيزی نديدم

ترسيدم ... چشمامو باز کردم ... بجوز درد و غم چيزی نديدم

وحشت کردم ... چشمامو بستم ... به خودم فکر کردم به درونم به عشقم به قلبم

روی قلبم يه لکه ی سياه ديدم ... لکه ای که سوخته بود

قلبم تير کشيد ... چيزی نگفتم ... تحمل کردم

قلبم دوباره تير کشيد ولی این دفعه شديد تر از قبل بود

خود به خود اشک تو چشمام حلقه زد .. اونقدر درد داشتم که ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم

به ديوار تکيه دادم و با تمام وجودم فرياد زدم

از حال رفته بودم ... وقتی چشمامو باز کردم همه جارو نورانی ديدم ... نورش اونقدر شديد بود که چشممو ميزد

کم کم چشمام به نور عادت کرد ... دورو ورم رو نگاه کردم ... سرسبز بود

صدای پرنده ها به گوشم ميرسيد

از دور يکی داشت به من نزديک ميشد ... بلند قامت بود

وقتی فاصله مون کم شد با دقت بهش نگاه کردم

يه پسر تقريبا 21 22 ساله بود ... سر تا پا سفيد پوشيده بود

عطر بدنش اونقدر خوشبو بود که منو مست خودش کرده بود

با مهربونی بهم خنديد ... دستامو به دستش گرفت و به چشمام خيره شد

چشمای گيرايی داشت ... از خجالت به زمين نگاه کردم ... رو زانوهاش نشست و به تماشای من مشغول شد

چشمامو بستم ... يه دفعه دستاشو دور کمرم حس کردم ... داغی ی لبهاشو روی لبام حس کردم

بوسه هاش خيلی شيرين بود ... خواستم برم ولی نزاشت ... به من نزديکتر شد

سينه به سينه شده بوديم ... دستامو دور گردنش انداختم ... آروم لباشو گذاشت رو لبام ... و همچنان لحظه ها سپری ميشد

اونقدر لطيف بوسه ميزد که حاضر نبودم حتی يه لحظه هم که شده ازش قافل بمونم

چند دقيقه ای تو همين حالت بوديم ... چشمامو باز کردمو به چشماش خيره شدم

بهم خنديد ... آروم دستهامو از گردنش باز کردم

دستامو به دستای گرمش گرفتو با اشاره بهم فهموند که باهاش برم

راه افتاديم ... می خواست جايی رو بهم نشون بده ... خيلی راه رفتيم تا به جايی تقريبا تاريک رسيديم

ديگه اثری از درختهای سرسبز و گلهای رنگارنگ نبود

ديگه صدای پرنده ها به گوشم نمی رسيد ... مثله يه کابوس بود

وحشت زده به دورو ورم نگاه ميکردم ... ولی نگاه گرم اون منو آرومم کرد

دستمو محکمتر به دستاش گرفت و منو به روی تپه ایی برد

بعد از چند لحظه يه جا وايستاديم ... نگاهشو به چند قدم اون طرفتر دوخت ... نگران به نظر ميرسيد

ترسيده بودم ... دستامو تو دستاش فشردم و با هم رفتيم جلو ...

و من به روی زمين يه سنگ قبر ديدم ... قبری که اسم من روش حک شده بود


نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:45 توسط محسن| |

در حضور خارها هم می شود یك یاس بود
در هیاهوی مترسك ها پر ازاحساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:42 توسط محسن| |

عمیق ترین درد در زندگی 

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:42 توسط محسن| |

با سلام

امروز براتون می خام دو تا بیوگرافی بگذارم یکی فوتبالی و دیگریش هنری و البته یک جور کلکل هم با دوستم امیر حیدری دارم که ادعا میکنه ایندو شخصیت اهل نیشابور و شاید هم متولد اونجا هستند که میخوام بهش بگم کور خوندی البته به نیشابوری های بزرگوارمون بر نخوره چون انقدر شخصیت های بزرگ به ایران تحویل دادند که این چیزها چیزی از ارزش و منزلت نیشابور کم نمی کنه

امیر قلعه‌نویی

امیر قلعه‌نویی سرمربی تیم ملی فوتبال ایران است. او تیم استقلال را در مسابقات لیگ برتر فوتبال ایران در سال ۱۳۸۵ به مقام قهرمانی رساند.

بیوگرافی

«اردشیر قلعه نویی، فرزند محمد، تاریخ تولد: ۱۳۴۲» معروف به امیر قلعه نویی

او در خانوادهٔ پرجمعیت به دنیا آمد. ۷ خواهر و برادر بودند. پدرش یک خودروی «ولوو» داشت و با آن کار می‌کرد و خرج زندگی خانواده پرجمعیت اش را تامین می‌کرد اما روزهای تقریباً عادی خیلی دوام پیدا نکرد. اردشیر ۷ ساله بود که خبر دادند پدرش فوت کرده‌است. از سیزده سالگی شروع به کار کردن کرد و در کنارش فوتبال را نیز فراموش نکرد.

آغاز فوتبال حرفه ای

اردشیر لارودی و ابوطالب اولین کسانی بودند که او را برای تیم‌های پایه یی راه آهن انتخاب کردند و بعد ناصر ابراهیمی او را به تیم بزرگسالان راه آهن برد. او در سال ۱۳۶۰ به تیم ملی جوانان دعوت شد که نمایش قابل قبولی هم از خود ارائه کرد اما چند ماه بعد ناصر ابراهیمی در اسفند ۱۳۶۰ از راه آهن به شاهین رفت. ابراهیمی از میان تمام بازیکنان نخبه ایی که در راه آهن داشت تنها امیر قلعه نویی را به شاهین برد. شاهین ملی پوشان زیادی در آن روزها داشت. نادر فریادشیران، دینورزاده، نصرالله عبداللهی، صادقی، حمید مجدتیموری و علی حیدری از این جمع بودند.

سال اول و دوم فعالیت ابراهیمی در شاهین پر تنش بود. او سال ۶۳ شاهین را رها کرد و جای خود را برای مدت کوتاهی به محراب شاهرخی سپرد. او نیز بعد از چند ماه جای خود را به نصرالله عبداللهی داد. پس از خداحافظی صادقی و رفتن دینورزاده، اردشیر ۲۲ ساله به عنوان کاپیتان تیم انتخاب شد. او اواسط لیگ سال ۶۶ پس از پیروزی ۲ بر صفر برابر پرسپولیس، شاهین را ترک کرد و به السد قطر رفت.

حضور در استقلال تهران

زمستان ۱۳۶۷ او به تهران بازگشت و این بار سراغ باشگاه استقلال تهران رفت ، پای میز قرارداد نشست و پیراهن آبی را بر تن کرد. اولین بازی اردشیر به عنوان بازیکن استقلال در تاریخ ۱۹/۱۲/۱۳۶۷ مقابل پرسپولیس رقم خورد. این بازی که در مرحله یک چهارم نهایی جام حذفی برگزار می‌شد به پنالتی کشیده شد و اردشیر پنالتی اش را از دست داد. در تیم آن روز استقلال به جز قلعه نویی، یکه، اردستانی و شکورزاده دیگر نفراتی بودند که سابقه بازی در شاهین را داشتند.

 

 

بازیگری در تیم ملی

این بازیکن خلاق تا پایان دوره بازیگری اش تنها ۱۹ بازی ملی را در کارنامه ثبت کرد که اتفاقاً ۱۸ بازی آن در سن ۳۰ سالگی به بعد رخ داد. امیر اولین بار توسط ناصر ابراهیمی در سال ۱۳۶۴ به تیم ملی «ب» دعوت شد.

او در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۵ همراه تیم ملی به چین سفر کرد و اولین بار پیراهن تیم ملی الف را بر تن کرد اما تا سال ۱۳۷۲ هیچ گاه مجدداً به تیم ملی فراخوانده نشد یعنی ۲۱/۶/۱۳۷۲ دیدار ایران - بوسنی هرزگوین که با سرمربیگری علی پروین انجام شد. در کارنامه ملی قلعه نویی تنها یک گل زده آن هم به کویت دیده می‌شود.

مصدومیت دوران بازیگری

او در سال ۱۳۶۸ دچار مصدومیت شدیدی شد. قلعه نویی دو مرتبه مصدومیت جدی را تجربه کرد که بار دیگر آن در سال ۱۳۷۳ بود.

تجربه‌های مربیگری

مربیگری در تیم ملی

پس از قهرمانی استقلال تهران با قلعه نویی در سال ۱۳۸۵ و نتایج ضعیف تیم ملی ایران در مسابقات جام جهانی ۲۰۰۶ و از طرفی خاتمه همکاری ایران با برانکو ایوانکویچ، شرایط تازه یی برای قلعه نویی مهیا کرد. سرانجام او به عنوان سرمربی تیم ملی انتخاب شد و همزمان در ادواری پست‌های مدیرفنی و رئیس سازمان فوتبال استقلال تهران را نیز بر عهده داشت. تیم ملی ایران با حضور او روی نیمکت در مسابقات جام ملت‌های ۲۰۰۷ آسیا با ضربات پنالتی مغلوب تیم ملی کره جنوبی شد و از این رقابت‌ها دست خالی بازگشت.

                                               بیوگرافی حمیرا

نام اصلی وی پروانه امیرافشاری می‌‌باشد . وی متولد اسفند ماه سال ۱۳۲۸ در شهر تهران می‌‌باشند. وی از خانواده بانفوذ و سرشناس امیرافشاری که اصالتی آذری دارند می‌باشد. پدر حمیرا صاحب ۱۵۰ شهر و روستا در منطقه شرق ایران وتوابع طالقان بودند. از همان کودکی حمیرا خانه آنها به افتخار افراد بانفوذ حکومتی شاهد مراسم بزرگ با حضور هنرمندان نامی آن زمان مثل قمرالملوک وزیری، روح انگیز، بنان، ملوک ضرابی و ... بود که همین انگیزه اولیه دختر خانواده برای روآوری به آواز شد. حمیرا به دور از چشم پدر و با تشویق همسر روشن فکر و تازه از آلمان بازگشته خود با نام نویسی در تست صدا در شورای رادیو آن زمان حیرت و تحسین اعضا شورا را سبب شد و پس از آن تحت تعلیم استاد علی تجویدی و بانو ملوک ضرابی قرار گرفت. وی دو سال بعد در سن ۱۸ سالگی به یک خواننده تمام عیار تبدیل شد.

در همان سن آوازی را در دستگاه سه گاه با آهنگسازی علی تجویدی و شعری از رهی معیری به نام صبرم عطا کن را اجرا کردند که در کتاب ترانه‌های ماندگار این اثر به ثبت رسیده است.

وی به علت مخالفت پدر با نام مستعار حمیرا فعالیت خود را آغاز کرد اما پدر وی صدای دختر خود را می‌‌شناسد و طلاق دختر خود را از همسرش می‌‌گیرد و به مدت یک سال دختر خود در خانه زندانی می‌‌کند بعد یک سال یک سفر اروپا برای جناب امیرافشاری پیش می‌‌آید. حمیرا که از حمایت مادر خود برخوردار بود دومین اثر خود به نام پشیمانم با آهنگسازی استاد تجویدی و ترانه‌ای از بیژن ترقی در دستگاه همایون اجرا می‌‌کند که به علت مدلاسیون اصیل و فراموش شده آن دستگاه باعث تحول عظیمی در موسیقی سنتی ایرانی می‌شود. پدر وی با آگاهی از اثر جدید دختر خود وی را از خانه طرد و از ارث محروم می‌‌کند. بعد از آن وی مدتی را در خانه پسر عمویش که همسر وی هما میر افشار ترانه سرای معروف بود به سر برد تا آنکه با استاد پرویز یاحقی ازدواج می‌‌کند.

صدای ایشان قابلیت سوبرآنو از ابتدا تا اوج را دارد که از کمیاب‌ترین نوع صداها می‌‌باشد. ایشان مدت شش یا هفت سال همسر آهنگساز به نام ایرانی پرویز یاحقی بودند که در این دوره زناشویی آثار ماندگاری با شعرهایی از بیژن ترقی و آهنگ های از یاحقی همچون مرانفریبی هدیه عشق بهار نو رسیده، مرا تنها نگداری، پنجره‌ای به باغ گل و ... اجرا کرده است. وی بعد از انقلاب چند ماه در زندان به سر برد و با پرداخت مالیاتی معادل سی هزار دلار آزاد و تا اواسط سال شصت خورشیدی در ایران ماند وبعد از گذراندن مزاحمت های فراوان با همسر و دختر دو ساله اش به نام هنگامه از مرز پاکستان از ایران خارج شد و از آنجا به اسپانیا و بعد از آن به کاستاریکا در آمریکای مرکزی رفت وی در کاستاریکا دچار افسردگی شدید شد، به صورتی که مدت یک سال تحت درمان روان پزشک بود.

شوهر وی در این میان همسر و دختر خود را ترک و به امریکا مهاجرت کرد. حمیرا با کمک همسر پسر عمویش هما میر افشار به ایالت کالیفرنیا مهاجرت و کار هنری خود را از سر گرفت و در سال هفتاد و هشت خورشیدی به تومور مغزی دچار شد که به صورت معجزه آسایی از اتاق عمل نجات یافت. وی هم اینک در لس انجلس امریکا زندگی میکنید

اما حمیرا امسال هم عمل جراحی سختی را پشت سر گذاشت . وی در گوشه ای از مصاحبه خود با شبکه itn از مردم که به او قوت قلب می دادند تشکر فراوان کرد .

اما بیان این نکته لازمه که : ما مردم ایران زنده کش و مرده پرست هستیم و هیچ کاریش هم نمیشه کرد . نمونه بارز آن بعد از مرگ مهستی بود. حیف حیف حمیرا هم دیر یا زود از بین ما میرود و تازه بعد از مرگ او ما متوجه میشیم که چه گلی را از دست دادیم.

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 8:45 توسط محسن| |


چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن بپاي تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگيز است، دور از توبودن، براي تو گريستن؛ و به عشق و دنياي تو نرسيدن؛ ايكاش مي دانستي بدون تو، مرگ گواراترين زندگيست؛ بدون تو وبه دور ازدستهاي مهربانت، زندگي چه تلخ وناشكيباست. ايكاش مي دانستي مرز خواستن كجاست، وايكاش ميديدي قلبي راكه فقط براي تو مي تپد

غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم/ تا ابد با درد و رنج خويش خلوت ميكنم/ رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد/ من در اين ويرانه ها احساس غربت ميكنم

به دنبال واژه اي ميگردم! تا قلمم راسيراب كنم واين آخرين شايد هم آغازي براي فرداييست كه هنوز در راه نيست و كاغذهاي مچاله شده ي زباله دان گواه به اين راز دارند و اين آيينه خسته تر از هميشه زير غباري از دور تنها تصوير مرا بدونه هيچ واژه اي به سكوت فرياد مي زند امروز غبارت را به باد مي دهند

هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباى تورا / هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا

گل نيست چنين سركش و رعنا كه تويي/ مه نيست بدين گونه فريبا كه تويي/ غم برسر غم ريخته آن جا كه منم/ دل برسردل ريخته آنجا كه تويي

زندگي دفتري از خاطر هست. يك نفر در شب كم، يك نفر در دل خاك، يك نفر همدم خوشبختي هاست، يك نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز كنيم عمرمان ميگزرد ما همه همسفريم

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغ وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت...

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

خوشا دردي كه درمانش تو باشي خوشا راهي كه پايانش تو باشي خوشا چشمي كه رخسار تو بيند خوشا ملكي كه سلطانش تو باشي خوشا آن دل كه دلدارش تو گردي خوشا جاني كه جانانش تو باشي مشو پنهان از آن عاشق كه پيوست همه پيدا و پنهانش تو باشي براي آن به ترك جان بگويد دل بيچاره تا جانش تو باشي

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

مهربانا ، سايباني از جنس اشك و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم كه بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني....

هر كه عاشق شد جفا بسيار مي بايد كشيد/ بهر يك گل منت صد خار مي بايد كشيد/ من به مرگم راضيم، اما نمي آيد اجل/ بخت بد بين، از اجل هم ناز مي بايد كشيد

حيف از آن صداقتي كه بود و نيست/ آن همه نجابتي كه بود و نيست/ اي شكوه سبز تو براي من/ سايه حمايتي كه بود و نيست/ يك صداي خسته در گلوي ني/ ناله شكايتي كه بود و نيست/ آن همه دو بيتي آن هم غزل/ شرح بي نهايتي كه بود و نيست/ عشق اگر چه گاه جلوه مي كند/ عاشقي حكايتي كه بود و نيست

دستهايت تكيه گاهم بود و نيست/ عشق تو پشت و پناهم بود و نيست/ حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم/ چيز سبزي در نگاهم بود و نيست/ عشق اين سرمايه بازار دل/ آب اين روي سياهم بود و نيست/ ياد آن ايام مشتاقي بخير/ عاشقي تنها گناهم بود و نيست

شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب/ من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

روي هر سينه سري گريه كند وقت وداع/ سرمن وقت وداع گوشه ديوار گريست

كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرت ولي.... آهسته مي گويم: الهي! بي اثر باشد ...


بر دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع ! عشق آمد و گفت : بي سوادم !!


روزي عشق از دوستي پرسيد تفاوت منو تو در چيست؟ دوستي گفت من ديگران را به سلامي آشنا ميكنم تو به نگاهي..... من آنان را با دروغ جدا ميكنم تو با
...



اگه بعد از 120 سال رفتي اون دنيا گفتن يكي حلالت نكردخه سر پل صراط منتظرته اون منم كه به اين بهونه مي خوام يه بار ديگه ببينمت



ديشب اشك آمد به خوابم. گفت قهري با من . گفتم مگه ميشه با آشناي ديرينمم..... ؟! گفت گله دارم . پرسيدم چرا؟ نگاهم كرد و گفت او كيست كه تو را از من رانده؟ خواستم چشمش نكند به دروغ گفتم گريه مي كنم . خواستن توانستن است به كار نيامد دست به دامان پياز شدم
..........


گفتم به گل زرد چرا رنگ مني

افسرده و دلتنگ چرا مثل مني
من عاشق اويم كه رنگم شده زرد
تو عاشق كيستي كه هم رنگ مني


ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند
.
برتراند راسل



كسب كن لحظه هايم را كه درياي چشمانت سراب مهرباني است


همه به زخم هايشان دستمال مي بندند
.
.
.
.
.
.

ولي من به تو دل بسته ام
.



گر كسي مي گويد كه براي تو مي ميرد دروغ ميگويد
..

حقيقت را كسي ميگويد كه براي تو زندگي مي كند
!!

.


ين ديوانگيست ... كه از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... اين ديوانگيست ... كه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها كني



اگر خوبي بدي از ما ديدي حلال كن . من فردا بايد برم بيمارستان براي جراحي دريچه قلب . آخه ميخواهم يه دريچه بگذارم كه فقط به روي تو باز بشه


ثمره عمر آدمي يك نفس است و آن نفس از براي يك همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يك نفس از براي عمري بس است

ميگن لبخند ربطي به ... نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

وقتي نياز به عشق داري عاشق مشو بلكه زماني عاشق شو كه تمام وجودت سرشار از عشق هست و مي خواي آنرا با كسي تقسيم كني

اگه یه روز فروختمت نراحت نشو، من آدم فروش نیستم گل فروشم.

چقدر خوبه آدم یکی رو دوست داشته باشه نه به خاطر نیازش، بلکه چون کسه دیگه ای رو نداره، نه به خاطر اینکه تنهاست و اجباریه، بلکه به خاطر اینکه طرف ارزش دوست داشتن رو داره.

توی دفتر یادداشت روزانه ات از طرف من بنویس:

دوستت دارم.

محبت از درخت آموز که از سر هیزم شکن سایه بر نمی دارد.

مي‌دونی وقتی اس ام اس مي‌زنی چی منو خوشحال مي‌کنه؟!

نه متنت، نه جکت، نه چيز ديگه، فقط ديدن اسم تو که بهم نشون ميده تو به يادمی.

گریه هامو تو ندیدی ... هر چی گفتم نشنیدی
من کدوم عهدو شکستم ... که تو SMS نمی دی؟
احساس سوختن به تماشا نمی ارزد آتش بگیر تا بدانی چه می کشم

اشتباهی که کردم همه عمر و پشیمانم از آن اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم.

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،چرا باید دور تو بگردم. ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم.

با لمس عشق و محبت می توان شیطان را از قلبها بیرون راند.

(تنسی ویلیامز)

عشق تاج زندگانی و سعادت جاودانی است.

(گوته)

مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم و تو شيريني؟ زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم

گر چه راه صعب است ، اما تو به صعود ادامه بده ، شاید قله در یک قدمی تو باشد

هر وقت آرام می شوید ، از قلبتان تشکر کنید که دستتان را به دامان آسمان رسانده است

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است . ( دکتر شریعتی )

اگر می خوای ارزشت را نزد خدا بدانی ، نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر است ؟

کیسه کوچک چایی تمام عمر دلباخته ی لیوان بود ، ولی هر بار که حرف دلش را می زد صدایش در آب جوش می سوخت ... کیسه کوچک چای با یک تیکه نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را آهسته گفت ؛ ... لیوان سرخ شد!

آنکه می‌خواهد روزی پريدن آموزد، نخست می‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی‌کنند. (نیچه)

«موفقيت» بدست‌آوردن چيزی است که دوست داری و «خوشبختی» دوست داشتن چيزی است که بدست‌آورده‌ای.

همه مردم را «بعضی مواقع» می‌توان فريفت و بعضی از مردم را برای «همه عمر». ليکن نميتوان همه مردم را برای همه عمر فريب داد.

عشق تنها به چشمان يکديگر خيره شدن نيست، بلکه متفقا به بيرون، به جهت معينی نگاه کردن است. «دکتر تامس.آ.هريس»

کلاس عشق ما دفتر ندارد عاشقي ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد

به چشمي اعتماد كن كه به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار كه جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير كه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

هيچگاه نگذار در كوهپايه هاي عشق كسي دستت را بگيرد كه احساس ميكني در ارتفاعات هستی

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است

صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد

صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا

نشسته ام تا شايد صدايم كني

صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني

عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنياي بزرگ تنهاييم تنها ترين باشي..

تو مثل راز بهاري و من رنگ زمستانم. چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم

دلم همچو آسمان،پر از ابرهاي بارانيست،

اي کاش دلم امشب بگريد، شايد که بغض عشق در چشمانم بشکند....

آري دوستي دو نيمه دارد نيمي از آن عشقي است که دل تو را بيقرار کرده است و نيمي ديگر آن محبتي است که در دل من مي تپد

فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي

اي کاش که معشوق ز عاشق طلب جان مي کرد، تا که هر بي سرو پايي نشود يار کسي !!!

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو، به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو، من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو

هر كي اومد پيش من يه ذره جاتو نگرفت....هيچ ادايي جاي اون نازو اداتو نگرفت....پيش هر نقاشي رفتم تو رو نقاشي كنه، روي هر بومي زدم رنگ چشاتو نگرفت...

ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.

حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهايی است كه براي نگفتن دارد و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...

اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست

جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نیست

يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم، تو هم منو شكستي

ولي اشكالي نداره، حالا خاك زير پاتم !

با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بیدارم . عشق من دست تو یعنی خورشید. گرمی دست تو را کم دارم . . .

قاب عكستو زدم جاي ساعت ديواري

از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام . . .

عمري با غم عشقت نشستم

به تو پيوستم واز خود گسستم

وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود

تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

گفتی که دنیا را پر از غم دوست داری پس مطمئن هستم مرا هم دوست داری گفتی نمیخواهی ببارم عشق اما شعر غریبی را که گفتم دوست داری

باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد

من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام؛ یک شعر پر از غلط؛ یک پرنده ی بی آسمان؛ یک نسیم سرگردان؛ یک رویای نا تمام

قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق

مرا در خود كشيدي برموداي من !!!

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 6:42 توسط محسن| |

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه. -------------------------- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم. -------------------------- من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود. ---------------------- چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم. يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت ------------------ ساقيا پيمانه ايرا لبريز کن هر چه دا ري در دهان سرريز کن ساقيامي ده که مدهوشم کند بي خبر از حال و بيهوشم کند ساقيا درد من را درمان نما جرعه اي مي در دل ودر جان نما ساقيا محتاج درمان توام در سراي دل نگهبان توام ساقيا درمان دردم دست توست اين دل بشکسته ام درشصت توست --------------------- يه مرد احمق به يه زن ميگه ساکت باش اما يک مرد دانا به يه زن ميگه نمي دوني وقتي لبهات بسته اند چقدر خوشکل ميشي ----------------------- در دفتر يادبود دوستان بر روي درختان كهنسال بر روي شنهاي ساحلي نوشتم دوستت دارم ، اما دفتر ياد بود دستان پاره شد، باد درختان كهنسال را شكست ، امواج شنهاي ساحل را شست و برد اما ! هيچ چيز نتوانست ياد تو را از صحنه ي قلبم پاك كند .... --------------------------- هيچ‌گاه ويتريني نداشته‌ام? تا دلم را در آن به نمايش بگذارم. در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم. از اين روست که تمام خيابانهاي شهر? عشق مرا مي‌شناسند
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:39 توسط محسن| |

1  2   3  4
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:37 توسط محسن| |

- شیر دریایی و توله‌اش: جزایر گالاپاگوس اکوادور، عکاس: ddie Schermerhorn

- دو حواصیل برفی: جزیره سانیبل، فلوریداری آمریکا. عکاس: Fabiola del Alcazar


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:24 توسط محسن| |

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:34 توسط محسن| |

بزرگترین پل دنیا در دبی ساخته خواهد شد ، در ماه مارس سال جاری میلادی این پروژه بدست متخصصان آمریکایی در شرکت Fxfowle نیویرک

شروع به کار خواهد کرد ، این پل 1600 متر طول با ارتفاع 205 متر ،  دارای 12 باند که قابلیت عبور 2 هزار خودرو در ساعت را داره می باشد ساخته خواهد شد . این پروژه 4 ساله بوده و تا سال 2012 به اتمام خواهد رسید ، هزینه این پروژه $ 817,000,000 خواهد بود .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:24 توسط محسن| |

چند نکته جالب

تیم ملی ایران با احتساب بازی امروز برابر سوریه نزدیک به ۵۰۰ دقیقه است که گل نزده و این در حالی است که :

۱ - علی دایی با احتساب ۱۰۹ گل زده در بیش از ۱۲۰ بازی ملی به طور میانگین هر ۱۰۰ دقیقه یک گل زده است یعنی تا حالا می بایست ۵ گل زده میشد

۲ - اسامي ‪ ۱۰۰‬بازيكن برتر تاريخ فوتبال جهان به ترتيب به شرح زير است:
په‌له،رونالدو، روماريو، لوييس فيگو، زين‌الدين زيدان، ديه‌گو مارادونا، لوتار ماتيوس، گرد مولر، فرانس بكن باوئر، كافو، روبرتو كارلوس، ماركو فان باستن، ميشل پلاتيني، ريوالدو، پائولو مالديني، زيكو، رائول، رود گوليت، اوزه‌بيو، فرانس پوشكاش، يوهان كرايف، آلفردو دي استفانو، بابي چارلتون، يورگن كلينزمن، كني داگليش، علي دايي، كارل هاينس رومنيگه، ميشل لادروپ، هريستو استويچكوف، دنيس برگ كمپ، فرانك ريكارد، تيه‌ري هانري، پاول ندود، گئورگي هاگي، پيتر اشمايكل، آندري شوچنكو، سپ ماير، ديديه دشام، ليليان تورام، انزو فراچسكوگلي، هاكان شوكور، پائولو روسي، ديويد بكام، ژان پير پاپن، كوين كيگان، مارسل دزايي، اوليور كان، الساندرو كاستاكورتا، كلارنس سيدورف، دينو زوف، پاتريك كلايورت، ياري ليت مانن، دانيل پاسارلا، بيكسنته ليزارازو، گري لينيكر، رونالدينيو، سيلواين ويلتورد، به‌به‌تو، الساندرو دل‌پيه‌رو، داوور شوكر، رايان گيگز، ديويد ترزگه، ديمتريو آلبرتيني، پاتريك ويه‌را، يورگن كولر، لوانت بلان ، مايكل اوون، يوري يوركايف، فرانك دي‌بوير، اميليو بوتراگنو، هوگو سانچز، رودي فولر، ديالما سانتوس، فاكتي ، كانو، فرانكو بارزي، جياني ريورا، روبرتو باجو، اسكار روگري، گئورگي پوپسكو، جان تامسون، ريموند كوپا، كارلوس والدراما، روي كاستا، گري نويل، ادگار ديويس، كلاديو تافارل، پل اسكولز، ديه‌گو سيمونه، برايان رابسون، روي كين، برايان لادروپ، هنريك لارسون، فابين بارتز، ميشاييل بالاك، يان كولر، ادوين فان درسار، روبرت پيرس، جان نيسكنز.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 17:59 توسط محسن| |

بگو ماشاالله دختر مردم چشم نخوره


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:21 توسط محسن| |

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:42 توسط محسن| |

      چشم گفت و

         

              چشم داد و

              

                     چشم از آب گرفت

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 16:34 توسط محسن| |

دخترک مطمئن و مغرور به تدین قدم میزد و می اندیشید تمام ذهنش از وقتی به نجف امده بود در سیطره یه جمله بود که بارها شنیده بود:

"ایوان نجف عجب صفایی دارد"

با تفکر بیگانه بود .مطالعه ای نداشت .در تمام تدین کورکورانه .....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:57 توسط محسن| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ